تاتی پر درد سر و مادریه ریلکس
این عنوان اصطلاحیه که مامان اینا به من و سهیل نسبت دادن . تقریبا دو ماهی میشه که من وسهیل پیش مامان اینا هستیم . دیگه کم کم حوصله ام سر رفت . عسلک من اونقدر با همه اخت شده که موندم تو گرگان ،تنهایی چه کنم ؟ صدای ماشین اداره بابا رو شناخت و تا صداش رو میشنوه ، در حالی که از ذوق به خودش میپیچه، داد میزنه بابا....بابا. تا بابا رو دید با ما بای بای میکنه ،میگه: هنگ هنگ .... یعنی منو سوار ماشینت کن . بابا بیچاره منم خسته از کار اداره سهیل رو مینشونه تو ماشین پشت فرمون .اونم هی فرمون رو میگیره و دنده عوض میکنه . فداش برم.... انگشت اشاره اش رو می زنه به بوق و چشاش رو میبنده و منتظر بوق زدن میشه . دو ساعت بعد......... بابا در حالی که از گرسنگی ضعف میزنه آقا رو به زور از ماشین میاره پایین .  
مامان هم خسته از کارای روزمره سهیل ، غذا دادن به سهیل و سه بار لباس عوض کردن برای سه وعده غذا خوردن سهیل ، هر ثانیه جارو زدن برای خرده های بیسکویت و نون ، و تعویض پوشکهای این وروجک همراه با کلنجار رفتن برای سر جا نگه داشتنش، شبا فرصت درست کردن شام رو نداره و اینجاست که بابا ولی و خاله سانی به داد مامان میرسن و ضیافت شام رو برپا میکنن و اینجاست که باز سهیل شیطون با روروئک جادوییش همه چیز رو می ریزه به هم .
خاله سانی هم که برای استراحت از درس خوندن میاد بیرون تا میبینمتش با عشوه گری میگه: نانا .... نانا . خاله هم اونو بغل میکنه و میبره تو حیاط و بازی میکنه . آخرش هم میگه : آخه تو رفتی گرگان من چیکار کنم ؟ 
دایی یاسی رو هم تا میبینه شروع میکنه به سینه زدن ،آخه تو گوشیش چند تا آهنگ نوحه هست که سهیل با گوش کردنش تند تند ، محکم محکم میزنه تو شکمش . بمیرم براش . این در حالیه که همه از دیدن این صحنه قربون صدقه اش میرن ، منم که اون بین از ذوق دیدن این حس قشنگ غش میکنم. 
حالام نوبت دایی مانیه که ما هر چی از دست شلوغ بازی های سهیل میکشیم از آموزشهای اونه .سینه زنیهای در حد مرگ سهیل که تمام دستگاه گوارشش رو بهم میریزه ، گل گل کردن هنگام فوتبال که هر جا که هست با خوشحالی چهار دست و پا خودشو میرسونه جلوی دایی و دستای تپولی و گشتیشو میبره بالا و میگه گل ..... گل و در حالی که دستاش رو تکون میده ، خودش رو هم بالا و پایین میاره و به دایی نگاه میکنه تا عکس العمل اونو ببینه . جان دلم ......
البته تازگیها هم پسر من به پاس این آموزشهای دایی مانی تا اونو میبینه میگه اوه ... اوه .... یعنی منو بغل کن . دایی مهربان هم اونو بغل میکنه و اینجاست که عسلکم محکم با کف دستش میکوبه تو دماغش. و به خاطر خنده های همرا ه با درد دایی عسلکم از این کار خوشش اومده و هر دفعه این کار رو تکرار میکنه . مامان و بابا هم در فکر برنامه ریزی برای جراحی بینی این گل پسرشون هستن . آخه .......
من هم اینجا که هستم فرصت خوبی برای مطالعه دارم . کتابهایی راجع رفتار با کودک یک ساله و کتابی در مرد تغذیه کودک و ..... .
دیروز برای سهیل لگو گرفتم تا به خاطر تنوع رنگ سرگرم بشه . راستش فکر میکردم در همین حد میتونه سرگرمش کنه ولی در کمال نا باوری دیدم سهیل تمام لگو ها رو که رو زمین ریخته بود دونه دونه میریزه تو سطلش و این کار رو بارها و بارها تکرا ر میکرد .تازه هر بار که از خواب پا میشه با ذوق به سطل لگو که روش برچسب یه بچه هست اشاره میکنه و میگه نی نی .... نی نی. البته سعی میکنم در زمانهی خاصی باهاش بازی کنه و هر بارم بعد بازی با کمک سهیل جمعش میکنم . |