کلک خيال انگيز

 
 

تاتی پر درد سر و مادریه ریلکس

این عنوان اصطلاحیه که مامان  اینا به من و سهیل نسبت دادن . تقریبا دو ماهی میشه که من وسهیل  پیش مامان اینا هستیم . دیگه کم کم حوصله ام سر رفت . عسلک من اونقدر با همه اخت شده که موندم تو گرگان ،تنهایی چه کنم ؟ صدای ماشین اداره بابا رو شناخت و تا صداش رو میشنوه ، در حالی که از ذوق به خودش میپیچه، داد میزنه  بابا....بابا. تا بابا رو دید  با ما بای بای میکنه ،میگه: هنگ هنگ .... یعنی منو سوار ماشینت کن .  بابا بیچاره منم خسته از کار اداره سهیل رو مینشونه تو ماشین پشت فرمون .اونم هی فرمون رو میگیره و دنده عوض میکنه . فداش برم.... انگشت اشاره اش رو می زنه به بوق و چشاش رو میبنده و منتظر بوق زدن میشه . دو ساعت بعد......... بابا در حالی که از گرسنگی ضعف میزنه آقا رو به زور از ماشین میاره پایین .  کلافهخمیازه

 

مامان هم خسته از کارای روزمره سهیل آخ،  غذا دادن به سهیل و سه بار لباس عوض کردن برای سه وعده غذا خوردن سهیل افسوس، هر ثانیه جارو زدن برای خرده های بیسکویت و نون ، و تعویض پوشکهای این وروجک همراه با کلنجار رفتن برای سر جا نگه داشتنش، شبا فرصت درست کردن شام رو نداره و اینجاست که بابا ولی   و خاله سانی به داد مامان میرسن و  ضیافت شام رو برپا میکنن و اینجاست که باز  سهیل شیطون  با روروئک جادوییش همه چیز رو می ریزه به هم .

 

 خاله سانی هم که برای استراحت از درس خوندن میاد  بیرون تا میبینمتش با عشوه گری میگه: نانا .... نانا . خاله هم اونو بغل میکنه و میبره تو حیاط و بازی میکنه . آخرش هم میگه : آخه تو رفتی گرگان من چیکار کنم ؟ دل شکسته

 

دایی یاسی رو هم تا میبینه  شروع میکنه به سینه زدن ،آخه تو گوشیش چند تا آهنگ نوحه هست که سهیل با گوش کردنش تند تند ، محکم محکم میزنه تو شکمش . بمیرم براش . این در حالیه که همه از دیدن این صحنه قربون صدقه اش میرن ، منم که اون بین از ذوق دیدن این حس قشنگ غش میکنم. قهقهه

 

حالام نوبت دایی مانیه که ما هر چی از دست شلوغ بازی های  سهیل  میکشیم از آموزشهای اونه .سینه زنیهای در حد مرگ سهیل که تمام دستگاه گوارشش رو بهم میریزه ، گل گل کردن هنگام فوتبال که  هر جا که هست با خوشحالی چهار دست و پا خودشو میرسونه  جلوی دایی و دستای تپولی و گشتیشو میبره بالا و میگه گل ..... گل    و در حالی که دستاش رو تکون میده  ، خودش رو هم بالا و پایین میاره و به دایی نگاه میکنه تا عکس العمل اونو ببینه .  جان دلم  ......  

البته تازگیها هم  پسر من به پاس این آموزشهای دایی مانی  تا اونو میبینه میگه اوه ... اوه .... یعنی منو بغل کن . دایی مهربان هم اونو بغل میکنه و اینجاست که عسلکم  محکم با کف دستش میکوبه تو دماغش. و به خاطر خنده های همرا ه با درد دایی عسلکم  از  این کار خوشش اومده و هر دفعه این کار رو تکرار میکنه . مامان و بابا هم در فکر برنامه ریزی برای جراحی بینی این گل پسرشون هستن سبز. آخه .......

 

من هم  اینجا که هستم فرصت خوبی برای مطالعه دارم . کتابهایی راجع رفتار با کودک یک ساله و کتابی در مرد تغذیه کودک و ..... .

 دیروز برای سهیل لگو گرفتم تا به خاطر تنوع رنگ سرگرم بشه . راستش فکر میکردم در همین حد میتونه سرگرمش کنه ولی در کمال نا باوری دیدم  سهیل تمام لگو ها رو که رو زمین ریخته بود دونه دونه میریزه تو سطلش و این کار رو بارها و بارها تکرا ر میکرد .تازه هر بار که از خواب پا میشه با  ذوق به سطل لگو که روش برچسب یه بچه هست اشاره میکنه و میگه نی نی .... نی نی. البته سعی میکنم در زمانهی خاصی باهاش بازی کنه و هر بارم بعد بازی با کمک سهیل جمعش میکنم .  

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

سلام

امروز صبح  خیلی هوا دلپذیر بود . نسیم خنکی داشت که توان بلند شدن رو از من گرفته بود دلم میخواست تا ظهر بخوابم  . نزدیکای ظهر با اخطارای مامان و خاله سانی از خواب بیدار شدم . سهیلکم همچنان تو خواب ناز بود . اونم چه خوابی ....  حالتهای خوابیدنش هم خیلی قشنگ بود . پاش رو بالشت بود سرش بیرون و چند دقیقه بعد  پاشو میذاشت روی سر من  و وقتی هم بیدار میشد و منو نمی دید با چشای بسته چهار دست و پا می دو یید سمت بالشت من و سرش رو میذاشت کنار سر من و می خوابید منم هی قربون صدقه اش می رفتم .

الانم که دیدم از تو اتاق صدا میاد . رفتم طرف اتاق دیدم این تاتی بازیگوش تند تند تمام لباساش رو از چمدون میریزه بیرون گرفتمش و محکم فشارش دادم مامان منیرهم با من همراهی می کرد .

قرار بود تو این پست از تولد سهیل بنویسم . تولدی که برای گرفتن مدتها فکرم مشغول بود . اول به سعید پیشنهاد کردم که سه نفری روز تولد رو بریم به رستوران گردون بابا طاهرو سه نفری تولدش رو جشن بگیریم چون تو گرگان غیر از پدیده که دوست دوران دانشجوییم بود و یکی از دوستان سعید با کسی آشنا نبودیم . ولی سعید با گرفتن تولد موافق بود . بابا و مامان هم اومدن خودشونو اعلام کردن . بالاخره دلم نیومد که این همه چشم انتظاری رو  با یه تولد سه نفره بگذرونِم . به همین خاطراز فردای همان روز کارم شروع شد و از ته دلم خوشحال از این تصمیم .  روز دوشنبه هم از راه رسید و تاتی من هم اونقدر خوشحال بود که هی به باکنکها اشاره می کرد و می گفت : گ......   گ......

سعید هم زودتر از همیشه از اداره اومد و گفت : چند تا از همکارام هم متوجه شدن و گفتن ما هم میایم . حالا با انگیزه بیشتری کارا رو انجام می دادم .

خلاصه ساعت 5 بعد از ظهر بود که مامان و بابا اومدن . خوشحالی من باز هم زمانی بیشتر شد که دیدم مادرجونم با وجود کهولت سن و خاله سانی با فشار زیاد درسی و دایی مانی هم  با وجود اینکه صبح همان روزتازه از خدمت اومده بود مرخصی و هنوز خسته راه بود در مجلس حاضر شدند. سهِیل هم از خوشحالی روروئک رو به در و دیوار می زد و نای نای می کرد .

تولد عسلکم هم با یه جمعیت 23 نفری برگزار شد . از اونجایی چند روز قبل خاموش کردن شمع رو بهش یاد دادم تا شمع رو از راه دور تو دستم دید شروع کرد به فوت کردن . تازه آرین تا میومد شمعهاشو فوت کنه اون هولش میداد یعنی از جلوی من برو کنار همه ... جانم .........   یه ژستی هم گرفته بود وقتی همه جلوش می رخصیدن . خیلی جدی همه رو نگاه میکرد .

خلاصه اگه تا دیروز فکر میکردم   گرفتن تولد یک سالگی سهیل ضرورتی نداره ولی الان با جرات میگم که تولد یک سالگی عسلکم ماندگارترین تولدیه که تو خاطراتش ثبت مِشه . لباس خردلی با کراوات شکلاتی  که سهیلکم با پوشیدنش یه مرد واقعی شده بود و نمای کلی از دوران آتی عسلم بود ،  ،  لباس گلبه ای براق با کراوات  زرشکی با شلوارک کتانی که لباس ساعات جشن تولدش بود  ، کلاه تزیینی تولدش که در ساعات تولد  فراموشش کردیم ، آهنگ دوست داشتنی تاتی من که با شنیدنش ناخوداگاه نای نای می کرد و و تا یک هفته قبل و بعد از تولدش بعد از بیدارشدن از خواب براش میذاشتم ، کیک تولد به  شکل ستاره ، سکه کادوی تولد  ، کادویی  دور از انتظار مادرحون ، هواپیمای کادویی که با علاقه باهاش مدتها بازی میکرد  ، بلوز شکلاتی و تاب و شلوارک آبی ، کادوی من و سعید که مدتها وقت صرف انتخابش شد و در پایان از خوشحالی سهیل از هوش رفتِم  و ماشین شارژی عسلکم رو با تزِییناتی که بی شباهت به ماشین عروس نبود به مجلس جشنش هدایت کردیم  تاتی من تا چند روز که از خواب بیدار میشد مستقیم به اتاقش اشاره میکرد و با ماشین دور می زد  ، مرِیم کوچولو که از سهیل 13 روز کوچیک تر بود  و فردا شب تولد سهِیل به دیدنمون اومد و کادوهای تولد بینشون رد و بدل شد  ،تلفن های تبریکی که فکرش رو نمی کردیم. همه و همه خاطراتی شدند که در تقویم یک سالگی عسلکم به ثبت رسیدو من و سعید هم از این پایان زیبا خرسند .

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

سلام

امروز دقیقا یه ماهیه که من و سهیل اومدیم پیش مامان اینا و سعید م یک روز در هفته میاد پیشمون . البته هر سال با شروع فصل تکثیر میگو این توفیق اجبارا نصیب من میشه که کاملا استراحت کنم و تموم کم خوابیها رو جبران کنم . آخه این وروجک من اونقدر بازیگوش شد که از صبح که پا میشم باید تموم حواسم به اون باشه تا مبادا به خودش آسیبی برسونه . ای جان ....

عید امسال با تموم اتفاقاتش گذشت البته با بودن سهیل برام خیلی خیلی شیرین بود تازه مامان و بابای سعیدم از قبل سال تحویل پیشمون بودن و ما هم یه هفتهاول فروردین رو گرگان موندیم و در کل با وجود فشار کار، خیلی خوش گذشت . هر چند از مدتها قبل استرس داشتم ولی با کمک سعید این روزا رو خیلی خوب پشت سر گذاشتم . روز چهارم فروردینم دو تا از برادرای سعید با خانواده اومدن پیشمون و شب رو موندن و صبح زود به سمت مشهد راه افتادن . سهیلک من هم از دیدن این همه مهمون اونقدر ذوق کرده بود که همش با روروئکش اینورو اونور میرفت . منم با دیدنش تموم خستگی از تنم بیرون میرفت . واقعا که عجب موجود عجیبیه این تاتی من ..... .

 خلاصه رفتن به روستای زیارت و استشمام اون هوای پاک ییلاقی و بازار بندر ترکمن با اون ازدحام جمعیت و نگرانی من برای قیمه ای که با شعله کم رو گاز بود و ناهارش مجبور شدیم گوشتهای نپخته بخوریم و رفتن به هزار پیچ و...همه الان جزیی از خاطرات خوب ایام من و سعید شد . نیمه دوم هم اومدیم پیش مامان و بابا و اینجا هم بهمون کلی خوش گذشت و در پایان هم رفتن به سرخرود و خاطرات خوب اونجا این خوشی رو تکمیل کردو اومدیم گرگان و تا روز تولد سهیل روزشماری کردیم .

اتفاقات روز تولد رو هم تو پست بعدی می نویسم . سهیلکم امروز ساعت 10 از خواب بیدار شد و از اونجاییکه امروز هوا ابریه و خنک و من خیلی خوابم میومد اونو گذاشتم کنارم و یه ربعی خوابیدم وقتی چشامو باز کردم دیدم سهیل تکون نمیخوره . نگاش کردیم ، عزییییییزم ، دیدم اونم خمار خمار کنارم این یه ربعی دراز کشیده . گرفتمش و فشارش دادم و اونقدر بوسیدمش که خاله سانی با نگرانی اومد تو اتاق و با دیدن قیافه سهیل اونم با من همکاری میکرد . نمیدونم این همه عشوه گری رو از کی یاد گرفت به قول همه اگه دختر بود چی میشد.

 سعید صبح زود رفته گرگان . دلم برای گرگان خیلی تنگ شد . میدونین این بالاجبار موندن رو دوست ندارم. دوست دارم هر موقع که دلم میخواد بیام و پیش مامان اینا بمونم و لی اجبارا نه .... آخه حوصله ام سر میره .

 الانم برم سری به سهیل بزنم . مامان بنده خدا خسته شد . این جا که میام تموم کارای سهیل رو مامان انجام میده منم فقط شیرش میدم ... واقعا خسته نباشم .....

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

تجربه سخت 

این روزا خیلی خسته ام . نمیدونم چرا ؟  ولی هر چه هست زیر سر این ویروس خفنیه که مدتیه تو خونمون جا خوش کرده ولی من واقعاً دیگه کم آوردم  حالا خوبه خودم زود خوب شدم  سعیدم حالش بهتر شده بود ولی صبح روز 5 شنبه ساعت 5 که برای شیر دادن سهیل بیدار شدم دیدم تموم بدنش گرمه اولش فکر کردم به خاطر دندونشه و لی هر چی که میگذشت  بدنش گرمتر  میشد دل تو دلم نبود . سهیل رو اوردم پیش خودمون و هی تبش رو کنترل می کردم . حدوداًساعت 11 بود که سعید اومد خونه و سهیل رو بردیم دکتر .  اینقدر هول شده بودم که دفتر بیمه سعیدو گرفتم و با خودم بردم و اون بیچاره رو  دوباره فرستادم دنبال دفترچه سهیل. حالا ببینید که چه حالی داشتم .  تو مطب دکتر موقع معاینه زل زد تو چشمای دکتره و با دقت نگاش میکرد . من که خنده ام گرفته بود دکتره هم از خجالت هی به اینور اونور نگاه می کرد . وقتی هم  گل روی میز رو دید میگفت:گ..و...    گ...و....   فداش بشم .

بعد هم به پیشنهاد سعید، سهیل رو برای کنترل وزن به شبکه بهداشت بردیم . بعد از کنترل قد و وزن در حال پاسخ دادن به سوالات در مورد نوع  و تعداد وعده های غذایی و تعداد کلماتی که سهیل ادا میکنه بودم که دیدم خودش شروع کرد . آبه ..... گ...و....  ب....ب.....همه خندشون گرفت و گفتن: دیگه شما لازم نیست پاسخ بدید گل پسرتون خودش سیر تکاملیشو نشون میده . ال.....ه.....ی   عزیزم . تازه گریه میکرد و قطره هاشو میخواست تا به دستش بدن . بعد گرفتن هم بهشون نگاه میکرد و میگفت: گ... و.....به قول یکی از اون خانما ی بهداشت که گفت: پسرتون خیلی رمانتیک تشریف دارن.

بعد به خونه اومدیم و فوراً دارو هاشو دادم . ولی انگار هر چی میگذشت وضعیت عمومی سهیلکم بدتر میشد و تبش به 39.2 هم رسیده بود . داشتم از ترس می مردم تا حالا مریض شده بود اما تب نکرده بود . بیحال بیحال سرشو میذاشت رو شونه ام و هیچ حرکتی نداشت  دیگه اتاقش و دیدن عکسهای رو دیوار و موزیک آباژورش مثل همیشه خوشحالش نمی کرد .  هر کاری میکردم که حداقل لبخند بزنه ولی دریغ از کوچکترین عکس العملی . گریه ام گرفته بود .  پای تلفن هم که خانم یکی از دوستان سعید تماس گرفته بود صدام گرفته بود که اولش فکر کرد من خواب بودم بعد هم با گریه حال سهیل رو شرح دادم . اونم منو دلداری داد .  ساعت 10شب بود که دلم آروم نگرفت و سهیل رو به بیمارستان تخصصی کودکان بردیم . موقع معاینه دکتر، برخلاف صبح ،دیدم سهیل به شدت گریه اش گرفت . فکر کردم به خاطر حالشه که حساس شد و لی بعد معاینه متوجه شدم که به خاطر معاینه هول هولکی آقای دکتر بی مسئولیت از زیر چونه سهیل خون میاد . بغلش کردمو کلی فشارش دادم و گریه کردم . به خونه که اومدیم سهیل خواب بود بعد از استفاده شیاف خدا رو شکر تبش پایین اومد منم کلی ذوق کردم ولی به خاطر سر دردم شام نخوردم و خوابیدم . ساعت 1 شب برای خوردن شام بلند شدم و تا صبح من و سعید پلک نزدیدیم . البته سعید کمی دو در میکرد و تا چشاشو می بست آنچنان خروپفی می کرد که تا بحال نظیرشو ندیدم . ای جان ...... 

امروز م سهیل آبریزش شدید داشت و بازم مجبور شدیم روز جمعه رو تو خونه بمونیم . عسلک منم فقط میخوابید . خدا کنه زودتر حالش خوب بشه .

 دیروزم که مثلاً برای دور زدن و چاپ عکسهای سهیل رفتم بیرون. ولی همش از ترس میدوییدم آخه چند نفر از کنارم رد شدن یکی میگفت: میدونین دارم به چی فکر میکنم ؟ به اینکه چطور کیف این خانم رو بزنم . من که از ترس مرده بودم به این شانسم لعنت فرستادم و از ترس رفتم صف نونوایی و مجبور شدم اون صف طویل رو تحمل کنم و در پایان هم مثل بچه های خوب برگردم خونه . اینم از حال و هوا عوض کردنم . حال و هوام عوض که نشد هیچ قلبمم مثل گنجشک تا صبح میزد .

یک شکایت از سعید دارمو در به در دنبال چاره میگردم : این آقا رو تا گم میکنم جلوی تی وی کنترل بدست پیدا میکنم . تموم کارا رو هول هولی انجام میده تاهر چه زودتر به این قسمت کارش که دنبال کانالها کشتنه برسه . واقعاً نمی دونم چیکار کنم . فعلاًکه قراره تی وی رو ساعتی کنم . فقط روزی دو ساعت . امیدوارم که کارساز باشه   

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

سلام

چند روزیه که از شهرستان برگشتیم . به خاطر سرما خوردگی سعید و اینکه نکنه سهیل دوباره سرما بخوره فرار رو بر قرار ترجیح دادم و رفتم پیش مامان اینا . الانم خدا رو شکر حال سعید بهتر شد و ما برگشتیم گرگان . و وضعیت به حالت عادی بر گشت . کلافه شده بودم . نگهداری سهیل اونم به تنهایی برام غیر ممکن بود .

 این روزا تاتی من به هیچ چیز رحم نمی کنه . از کنترل تیوی گرفته تا تابلوهای نقاشی من همه رو داغون کرد . امروز داشتم تو آشپزخونه به کارا می رسیدم که دیدم سهیل هی تند تند رو ی چیزی رو با روروئک لگد میگیره . رفتم دیدم خدای من تابلوی نقاشیمو انداخته رو زمین روش با روروئک رد میشه . وای از حال رفتم یه جیغ بنفش کشیدم و تابلو رو بلند کردم .یک لحظه به سهیل نگاه کردم دیدم نیشش تا بنا گوش بازه . نمی دونین چه ذوقی میکرد . فکر کرد دارم باهاش بازی می کنم .

 کنترل تیوی هم شده اسباب بازیش، تمام سیستم منوش رو به هم ریخت . یکدفعه خودش خاموش میشه ،خودش روشن میشه . تموم سیستم رنگ و صداش قاطی پاطی شد. بالاخره مجبور شدیم کنترل آنتن گردونو بهش تقدیم کنیم تا دست از سر مون برداره .

به تلفن بی سیمی هم که نمی تونی چپ نگاه کنی چون اینقدر وسط حرف زدنمون گریه می کنه تا تلفن رو بهش بدیم . فداش بشم یه جیگریه که حرف نداره .

 تازگیها با انگشت اشاره به گلدون و هر چی که خوشش بیاد اشاره می کنه و میگه :گ...و........ ای جانم عسلکم موقع پخش پیام بازرگانی هم به هیچکس توجه نمی کنه فقط فقط میخ میشه به تلویزیون مخصوصاً موقع پخش تبلیغات رابینسون .

دایی مانی خداحافظی رو هم بهش اونم به صورت حرفه ای و جانسوز یاد داد نه اینکه این هفته باید بره دوره آموزشی خدمت رو بگذرونه اونقدر تو این یه هفته با سهیل بای بای کرد که تاتی من تا اونو میدید ناخودآگاه دستاشو اونم هر دو دستش رو تکون میداد و بای بای می کرد . منم از ذوق فقط دلم میخواست فشارش بدم . بابا و مامان هم که دیگه نگو تو این یه هفته خیلی خوش به حالشون بود . بابا که طبق معمول زودتر از موعد از اداره به قول خودش پرواز می کرد و میومد پیش سهیل .خاله سانی هم سهیل رو بغل میکرد و میبرد پشت در و دستای کوچولوشو میگذاشت رو شیشه در و بابا هم از پشت هی دستاشو می بوسید . حالام که اومدیم خونه خیلی تنها شد و بهونه میگیره .

آخیش الانم بالاخره سعید موفق شد بخوابونتش . قیافه سعید م بعد از خوابوندنش دیدنیه ...... الانم داره شربت بهار نارنج درست میکنه . ببینید چقدر سخته خواب کردن این وروجک که سعید داره جشن میگیره و ما رو به شربت مهمون میکنه .دستت درد نکنه ...... عزززززززیزززززم .

پيام هاي ديگران () لینک دائم

اشک برای گل يخ

امروز که مشغول مرتب کردن کتابام بودم دیدن دفتر خاطرات مهر و موم شده ای  دلمولرزوند . لرزه ای که هرزگاهی به سراغم می آد و انگار شده برام یه تلنگر . یاد آوری اون خاطره انگار شده بخشی از زندگیم . میدونین آخه خصلت اخلاقی  من اینجوریه  که گهگاهی گذری به گذشته میزنم و با یاد آوری خاطرات خوب و شیرینش به فکر میرم و اون خاطره رو چندین بار در ذهنم تداعی میکنم و در پایان هم بالبخندی ازش میگذرم و لی با یادآوری خاطرات تلخ به این راحتی ها ولکنش نمی شم و اونقدر تو اعماق اون اتفاق غرق میشم تا دلیل موجهی چون حکمت خدا یا تقدیر الهی رو بهونه خلاصی از اون قرار بدم و این شیوه  برخورد ،برام سخته. ولی  خوشبختانه اشتراک هر دو خاطره تلخ و شیرین اینجاست که  در هر حال با لبخندی  از لاکم می یام بیرون ، چرا که مصلحت خدا رو در اون می بینم . امروزم به یاد ستاره ای افتادم که این مدت 22 روز نور افشانیش و حضورش در زندگیم اونقدر درسهای قشنگ داد بهم که هنوزم با وجود اینکه مدتی از اون روز فراموش نشدنی میگذره ولی ذره ای از خاطراتش برام کمرنگ نشد و این سوالیه که این مدتها افراد زیادی ازم کردن که آیا با اومدن سهیل ،سها رو فراموش کردی ؟

میدونین اوایل با به دنیا اومدن سهیل ،حتی لحظه شیر دادنش ، من  احساس گناه میکردم . یعنی فکر میکردم ای کاش بیشتر به سها میرسیدم و.... و یه جورایی خودمو مقصر اون اتفاق میدونم  م ،هر چند که اصلا این طورنبود .  اون روزا همش سهیل و با اون مقایسه میکردم و ته دلم به اون همه زیبایی صورت  و برق چشمانی به این زیبایی غبطه میخوردم . شایدم لیاقتش رو نداشتم . شاید اون اینقدر پاک بود که تربیتش به دست من لطمه ای میزد به اون همه پاکی و اینا دلایلی که  با اون تا این مدت  خودمو راضی نگه داشتم.

یادمه اون روز برفی که منو سعید و بر سر مزارش رفتیم و سهیل رو هم با خودمون بردیم اونم با چه لباسای گرمی که هیچ بادی در آن نفوذ نمی کرد ، با دیدن اون زمین برفی و اون خاک سرد ویخ زده  که اکنون کودک رویاهام  توش خوابیده ، دلم می خواست بغلش کنم و اونقدر فشارش بدم تا گرمای وجودم و حس کنه و اون گرما رو برای تا آخر زمستون ذخیره داشته باشه . فورا بعد از روشن کردن شمع  به بهونه ای اومدم تو ماشین . جالب تر اینکه از آنجاییکه به خاطر دور بودن ازش فرصت سر زدن ندارم  ولی مامان اینا در کمال نا باوری بعد از هر بار رفتن با قبر شسته و شمعهای روشن روبرو میشن و تا حالا هم نفهمیدیم کار کیه و این بیشتر دلمو میسوزونه.  درد ناک تر اینه که اینا توهمات نیست  بلکه واقعیتیه که من باهاش روبرو ام .

 

اینم شعر خلاصه  زندگی ستاره سهای من که دایی یاسی براش سروده وبهم داده تا قاب کنم:

 

در گوشه قبر گل یخ

                                 شمع امیدی آب میشود

به یاد زمزمه های خم ابروی افق وارش

اشک سرخ،

                               بی تاب می شود

من هم گوشه ای گریخته از یاد او

                                         یادش می کردم به برگ شبنم

همه می گریند از فرجام دفتر کلاس،

                                   من روزهای ندیدهاش را کردم سم

 

یادت گل یخ من

                   من تو را دوست دارم

به فکر نیاز اشک ،سخن ساده

                                          ناقوس لبت را دوست دارم

من گنهکارم

                            پس در جمع عشق

                                                         ای نمازگزار

                                                                             کمکم کن

 

شکیباییت را در پس درد میدانم

        پاکترین من

                    به یادت نگاه زیر نمد می گذارم  

در آرزوی رخساره سادگیت

                                  و  صبرت در گوشه گلبرگ

 ستاره کوچک من خجالت میکشم سراغ کلبه بهشت تو آیم

 

از دورا دور

                  از جنگل غرور همیشگی

                                                        آهی سرد

                                                     با شالی از گریه سلام می فرستم

گل یخ بپذیر

                                  

شالی واقعی،

 

که شوم با خاطراتت باقی

 

 

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

امروز صبح ساعت 6 با صدای سعید از خواب بیدار شدم که گفت : پاشو چیزی نشونت بدم . منم که گیج خواب بودم خواب آلود راه افتادم دنبال سعید . وای سعید عجب حالی داری به خاطر همین یه ذره برف بیدارم کردی. کلافه برگشتم تو رختخواب و تا ساعت 10:30 خوابیدم. تو این فواصل سهیل چند بار بیدار شد و شیرش دادم و خوابید.  سعید هم یکریز سرفه میکرد ،آخه چند روزیه سرمای شدیدی خورده.  به قول خودش که میگه:از آبدارچی اداره ام گرفتم که به ما  جای چای، ویروس داد . تو اون حال بیماری که من با دیدنش از ناراحتی میخندیدم هم ولکن این حرفا نبود . آی قیافه اش دیدنی بود . دماغ و گوشاش و چشاش قرمز قرمز بود . آخه جانم....... الانم که مثلا خوابیده ولی یه ریز سرفه میکنه منم با اینکه خسته خسته ام ولی از سرفه هاش خوابم نمی بره . از طرفی نگرانم که نکنه سهیل بیدار بشه . امروزم برام روز جهانی کار بود . به قول سعید رفتی تو حس کار، ولکنم نبودم . از سعید هم به بهونه عرق کردن و بهبودی ا، کلی کار کشیدم زهی خیال باطل ، نتیجه اشم سرفه های متوالی وتب کردن الانشه . اصلا خودمو نمی بخشم .

وروجک ما هم کمی سرما خورد و از سرمای پدری بی نصیب نموند خودم هم هینطور البته نه به اون شدت .غذا خوردنشم تو این روزا شده دردسر سوپ و با ماست تواما ُ میخوره و پوره رو با آب .  تازه امروزم غذاشو دادم و کلی خوشحال از تموم شدن غذا ش بودم و  از اونجاییکه خرما دوست نداره منم کمی خرما قاطی ماستش کردم  و بهش دادم ولی متوجه شد و هر چی خورد بالا اورد  و منم فقط گریه می  کردم. آخه دیگه غذای آماده نداشتم. حالابا این حال خسته که هنوز خودم ناهارمو نخورده بدم ، نمیدونستم چیکار کنم.  

 با روروئکشم کلی اخت شد آخه با اون راحتتر فضولی میکنه و به همه جا سرک میکشه . امروزم هر چی رو من مرتب می کردم اون خراب میکرد . مثلا برای تنوع جای گلدو ن کنار سالن رو تغییر دادم اونم تموم گلها شو دستکاری کرد و دسته سطل آشغالو میکشد و  با خودش راه میرد،البته شسته بودمش از روز اولشم تمیز تر بود ،گذاشتم تا خشک بشه .

میدونین من که با دیدن این کارای سهیل فقط میخندیدم . نمیدونم بعداٌ چیکار کنم اگه به هر کارش بخندم که وضعیت اخلاقیش از همین الان معلومه. بمیرم براش . منم خیلی سخت میگیرم . نه ؟ خب کم کم با جدیت باهاش بر خورد میکنم . آخه گناه داره...........

 راستی تاتی من تازه گیها خیلی سعی میکنه حرف بزنه . آخه هر چی رو می بینه به خودش فشار مییاره و حروفی رو ادا میکنه، مثلا امروز بردمش جلوی پنجره و میگفتم : سهیل برف . اونم میگفت: ب........ف. تازه میگم : سهیل برف کو؟ به طرف پنجره بر میگرده . کلی هم افتخار میکنه که تو اولین سال عمرش ب.....ف میبینه . آب رو که میببینه میگه: آ.........به. منم ذوق میکنم بهش آب میدم و اونم هلهلکی میخوره آخه خیلی آبو دوست داره . تازه با قاشقم قانع نیبست با لیوان میخواد . دریغ از قطره ای آب که تو دهنش بره ،تموم آب می ریزه پایین چون حتی کنترل جمع کردن لبشو نداره فقط دهنش بازه . عزییییییییزم.

مثل اینکه سعیدم خوابش برد آخه دیگه صدای سرفه هاش نمیاد . امیدوارم.
پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

امروز سهیلکم ساعت 9:30 از خواب بیدار شد  جالب اینجاست که در حالی که هنوز چشاشو باز نکرده بود او او میکرد و سینه میزد . عزییییییییییزم . طفلی بچه ام ، انگاری ایام سوگواری حسینی  خیلی روش اثر گذاشت، حالا ولکنم نیست . مادری سلام  ، نه بابا  انگاری غرق کارشه  . بردم غذاشو دادم و نشوندمش تو روروئکش . اوایل که ثابت مینشست و  فقط حباب فضایی روی روروئک و میخورد و بعدش  عقب عقب میرفت ولی از آنجاییکه روروئکشو با خودمون به خونه مامان اینا بردیم این مدت فرصت خوبی بود که جلو رفتنو یاد بگیره . تازه بیچاره تاتی من از بس همه  به جلو هلش میدادن ،الان به جای اینکه نوک پاشو آروم رو زمین بکشه و راه بره ، میدوئه . اوایل که عقب عقب میرفت اگه چیزی رو میخواست بگیره پاشو حرکت میداد ولی چون از اون دور میشد گریه میکرد ما مجبور بودیم بهش بدیم  ، ولی الان  چون به خواسته اش اونم با چه سرعتی  میرسه ذوق میکنه و  دندوناش میافته بیرون و آدم دلش میخواد فشارش بده . الانم نقش هاپو کوچولو رو  بازی میکنه، هر جا میریم دنبالمون  میاد . حالا وروجک  نمیدونه دنبال من  کنه یا سعید . قبلا که می اوردیمش تو اتاقش اینقدر خوشحال میشد و با شادی همه جا رو نگاه میکرد، حالام که خودش با خوشحالی سمت اتاقش میدوئه و تا رسید به هیچ چیز رحم نمیکنه حتی گلدون پر از گلهای خشک اتاقش که براش حکم خار رو داره و تیغ تیغیه . من بیچاره با این تفاسیر روزا چند کیلو متری راه میرم . سعید بیچاره که تابلو لاغر شد چون اون مجبوره تازه  بعد کارای اداره تو خونه بدوئه .اینم عاقبت پدری تاتی من .......

 

فشار کم گازم برامون شده دردسر ساز . حالا ما که هیچ ، شستشوی سهیل  شده مصیبت . تا قیافه اش مچاله میشه منو سعید دپرس دپرس همو نگاه میکنیم و کلی تو دلمون بهش بد میگیم . آخه  آب گرم کردنشم دردسره . نگم که این تاتی از همه جا بیخبر وقتی لخت میشه چه ذوقی میکنه تا دم دستشویی مییاریمش، پاهاشو تکون میده میگه هو هو یعنی زودتر ببرینم  تو  و  بشوریدم . حالا من و سعید از ذوق اونم که شده مجبور یم در اوج ناراحتی بخندیم . تازه کوتاهم نمی یاد  هی تو آینه خودشو  میبینه میخنده ،از خود راضی متکبر. فینگیله  ورجه وورجههاشم زیادترمیشه . 

 

امروزم که منو تو کف کارش گذاشت . رو قالی خوابونده بودمش که دیدم سرشو اینور اونور رو کف قالی میکشه .جااااااااااااااانم انگاری  سرش میخارید، داشت خارشش رو میگرفت.   مردم از خجالت ، کلی شرمنده شدم زود به سعید زنگ زدم و اونو هم شرمنده کردم . حالا دمرش کردم رو پام و دیدم سرشو گذاشت رو پام . منم سرشو دست کشیدم . دیدم میخنده خوشش اومده بود منم جو گیر شدم و پشتشم نوازش کردم و بعد یه ربعی متعجب از سکوت تاتی ام بودم که در کمال ناباوری دیدم چشاشو بسته و  خوابیده . اشکم درومد و کلی خودمو سرزنش کردم . دیگه نمیدونم چی فکری به حال این فشار گاز لعنتی کنیم. گذاشتمش تو تختش و دوباره گزارش کار و به سعید دادم و قرار گذاشتیم آب گرم کنیم و تو وان بشوریمش خدا کنه سرما نخوره .

امیدوارم این مشکل هم به زودی حل بشه من که چشمم آب نمیخوره مثل اینکه باید برای یه سفر یه ماهه دیگه آماده بشم.

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

سلام

الان ساعت 1:30 هست و بیخوابی زد به سرم . دو روزی میشه که از شهرستان برگشتیم . با کوله باری از حرفها از اعیاد قربان و غدیر و ایام محرم و رسیدن به آرزوی سه سال پیشم و شرکت در مراسم شیرخوارگان علی اصغر (ع)و از شیرین کاریهای عسلکم که الانم از خستگی بعد از 6 ساعت شیطنت این افتخار رو بهمون داد و خسبید . امروز اولین جمعه ای بود که بعد از مدتها تو گرگان گذروندیم  که من تحمل تنها بودن  اونم تو روز تعطیل رو نداشتم و به سعید پیشنهاد دادم که بریم خونه یکی از دوستاش البته بعداز ظهر . چون صبحش اینتقدر برنامه ام با کارهای سهیل پر بود که وقت بیرون رفتن نداشتم . برنامه غذایی این وروجک  هم شده برامون درد سر . صبح زرده تخم مرغ ، ساعت 10 آبمیوه و فرنی ، ظهر سوپ و ماست،  دسر بعد غذا خرما ، عصرانه پوره یا حریره ، شب سوپ و ماست . بمیرم نمیدونم از جون این معده کوچولو چی میخواییم البته باید اسمشو سنگدون گذاشت چون این همه غذا  از اونجایی که فرصت جذب شدن ندارن تبدیل به قلوه سنگ میشه. بمیییییییییرم

 

میهمانی امروزم خوب بود البته به اصرار میزبان شام هم موندیم.  دو تا دخترم دارن که به میمنت ورود سهیل یه پلیس بازی راه انداختن  و اینقدر این طرف و اونطرف میرفتن که چشای عسلکم  انگار شده بود برف پاک کن ماشین . عزززیییییزم . اینقدر ذوق زده شد که  مدام به خودش میپچید و او او میکرد (او او یعنی بیاین از اتاق بیرون و اینجا دنبال هم کنین تا منم ببینم ) عجب ترجمه با حالی ، مرسی خودم .

بعد شامم تا ظرف میوه اومد وسط دوباره اواو (یعنی به من میوه بدین) منم با بیرحمی تمام نگاش میکردم که با اصرا ر بقیه و معصومیت نگاه سهیل یه سیب ورداشتم.  همه متعجب از کار سهیل که وقتی من شروع به پوست کندن کردم هیج حرفی نزد فقط با نگاش دنبال میکرد انگار فهمیده بود که برای اونه .خلاصه برای معطل شدن کار منم یه گریه ای کرد که دلم کباب شد الانم مثل یه فرشته کوچولو خوابیده .

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

 

این روزا گرگان حال و هوای خاصی داره با برگزاری دومین نمایشگاه سراسری کتاب همه به نوعی در حال خریداری کتاب هستن منم که منتظر چنین موقعیتی بودم ساعاتی از روز رو با سعید میریم اونجا. آخه مدت زیادیه که دنبال کتابی هستم، تا حالام پیداشت نکردم. کتابی که بتونم توش تاریخ تولد و کلی اتفاقات دیکه سهیل رو روز نگار کنم . نمیدونم میتونم پیداش کنم یا نه ؟

بازدید از غرفه کتاب کودکان هم خالی از لطف نبود کتابهای جورواجور رنگ و وارنگ که هر کدومشون آدمو وسوسه میکردن . وقتی فروشنده ها گروه سنی  رو ازم می پرسیدن و سهیل کوچولومو میدین میخندیدن و من رو به صبوری دعوت میکردن .اما منم صبر کردن رو جایز ندونستم و  برای تاتی کوچولوم یه دایره المعارف خردسالان و  چند جلد کتاب حموم خریدم که هر جلدش 4 صفحه ای بود .( هاهاهاها.....)

تاتی من  این روزا خیلی شیطون و بازیگوش  شده. امروز بعد از اینکه غذاشو دادم یادم رفته بود دستمال کاغذی رواز جلوش  ور دارم، اونم از فرصت استفاده کرد و  خودشو خم کرد و دستمال و گرفت.برای مدتی صداش در   نیومد نگاه کردم  دیدم وای وای تند تند دستمال و تیکه تیکه میکنه اینقدر تو کارش جدیت داشت که جا خوردم  ایستادم و نگاش کردو نگران شدم که مبادا بخورتش و با کمال ناباوری دیدم تو این مدت لب بهش نزد  خنده ام گرفت و گفتم: مادری چیکار کردی؟ اونم بدون توجه به من کارشو میکرد . منم ذوق کردم و تو خونه هر چی کاغذ  تو تقویم بخت برگشته بود رو ریختم جلوش. البته باهاش همراهی میکردم و گوشه هاشونو کمی پاره می کردم تا نکنه دست تاتی من اذیت بشه نا گفته نمونه که حتی به دست چکهای تموم شده سعید هم رحم نکردم .ماییم دیگه از همین ابتدا آموزش غلط میدیم و آخرم از بچه مون انتظار  دیگه ای داریم ولی خودمونیم خیلی خوش گذشت البته اگه تو این فاصله کمی به فکر سعید و غذایی که باید جلوش بزارم بودم  هم بد نبود .

                                       

البته  خودشم امروزتو بد مخمصه ای گیر کردکه دلم خنک شد ، برای تکمیل کار پروزه اش ماشین حساب نیاز داشت که از اداره اورد . وقتی چشای تیز بین عسلکم به اون افتاد، هی از تو بغل سعید خودشو آویزون میکرد و میگفت: او او او (در حال اشاره به ماشین حساب) سعید م اونو بهش داد . او ه خدای من آنچنان  محکم روش میکوبید  که هر لحظه ممکن بود دکمه هاش از جاش بزنه بیرون . منم تا تونستم به کار تاتیم و به این سعید که دست و پا شو گم کرده بود خندیدم .

 

 

 

                           

 

 

پيام هاي ديگران () لینک دائم

مامان سهيل




نویسنده
مامان سهيل


آرشیو شده ها
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
آذر ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥


لینک دوستان
آمار و خروجی

  RSS 2.0  

لوگودونی

وبلاگ فارسی
مامان سهيل